محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6645

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفته بود كه وى به نزد محمد بن داود بوده بود كه او گروهى از قرمطيان را از حبس خواسته بود و دربارهء زكرويه از آنها پرسش كرد و اين ، از پس آن بود كه زكرويه را كشته بود ، و نيز از قرمط و حكايت وى پرسيد و آنها به پيرى از جمع خويش اشاره كردند و به دو گفتند : « اين سلف زكرويه است و از همهء مردم از حكايت وى مطلعتر است ، هر چه مىخواهى از او بپرس . » ابن داود از او پرسيد كه اين حكايت را با وى بگفت . از محمد بن داود آورده‌اند كه گفته بود : « قرمط مردى بود از سواد كوفه كه غله هاى سواد را بر گاوان خويش مىبرد . نام وى حمدان بود و لقب قرمط داشت . » پس از آن كار قرمطيان و مذهبشان آشكار شد و در سواد كوفه فزونى گرفتند . طايى ، احمد بن محمد ، از كارشان خبر يافت و بر هر يك از آنها سالانه يك دينار مقرر داشت و از اين راه مالى گزاف مىگرفت . پس از آن جمعى از كوفه بيامدند و كار قرمطيان را به سلطان وانمودند كه دينى بجز اسلام آورده‌اند و چنان مىبينند كه شمشير بر امت محمد رواست مگر آنكه با آنها بر دينشان بيعت كنند ، و طايى كارشان را از سلطان نهان مىدارد . اما كسى به آنها توجه نكرد و از آنها گوش نگرفت كه برفتند . يكى از آنها مدتى دراز در مدينة السلام بماند و نامه مىداد و ميگفت كه از بيم طائى به شهر خويش باز نمىتواند گشت . از جمله چيزها كه از مذهب اين قرمطيان حكايت كرده‌اند اين بود كه مكتوبى آوردند كه در آن چنين آمده بود : « به نام خداى رحمان رحيم ، فرج بن عثمان كه از دهكده اى است به نام نصرانه گويد به دعوتگرى سوى مسيح ، كه او عيسى است و او كلمه است و او مهدى است و او احمد بن محمد بن حنفيه است و او جبريل است و گويد كه مسيح در پيكر انسانى بر او نمودار شد و به دو گفت كه تو دعوتگرى و تو حجتى و تو ناقه اى و تو دابه اى و